می ده گزافه ساقیا؛ تا کم شود خوف و رجا...
گردن بزن اندیشه را؛ ما از کجا او از کجا
ترسناکترین فیلمهای ۲۰۰۹
جدیدترین فیلمهای سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی |
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
می ده گزافه ساقیا؛ تا کم شود خوف و رجا...
گردن بزن اندیشه را؛ ما از کجا او از کجا
خلوتی با دلکم و حاصل ان اینکه...
برای دیگری شدن نه زمانی طولانی لازم است و نه راهی دراز.
فقط و فقط دردی عمیق و بهتی ناباور" بین من و منیت من " خندقی حفر میکند عمیق.
حصاری، دژی فتح نکردنی.
شکافی که بخشی از عمر را در قفسه ی دیروز بایگانی و بقیه اش را به دست فردا می سپارد.
اقرار می کنم اولین بار نیست شقه شده ام ...
و سنگینی تن و روح زخمی امروزم بیگانه شده با سبکی دیروزم.
گاهی مرگ بوده و خبر نابهنگام که همه چیز گذشته را خاطره ی خوش می کرده
و تمام بقیه ی عمر را با نشان داغی جانکاه،نا خوش.
گاهی هم قطعیت یک جدایی ابدی بی آنکه کسی مرده باشد ؛ دل را به زخم فراموشی مجروح ،
و گاهی یک بیماری روحی، گوشه ی بوم این زندگی نفیس را تابلویی دست چندم می کند
و گاهی هم هنوز که هنوز است انگشتانم رو به اسمان نشانه رفته...
تا برای تمام پیام ها ی رسیده و نرسیده از دور بنویسد. هنوز هم فرصتی هست
می بینی دلکم . این فصل ناتمام را با من بخوان. باقی بهانه است.
این فصل را بسیار خوانده ام هنوز هم با غمی به وسعت دنیا عاشقانه است و پرستیدنی .
همین ما را بس .
آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن ؟
لباسی برای پوشیدن و ساعتی برای خوابیدن ؟
نامی برای خوانده شدن ؟
کتابی برای آموختن و دانشی برای یاد دادن ؟
تنی سلامت برای برداشتن زنبیل یک پیرزن ؟
سخنی برای شاد کردن یک کودک ؟
لحظه ای برای حس کردن و حس شدن ؟!
قلبی برای دوست شدن و خدایی برای پرستیدن ؟
داری؟ دارم؟ داریم !! همه را داریم ؛ ولی به ظاهر . به واقع هیچ نداریم . هیچ
یه جمله کوتاه . خیلی کوتاه؛ اما میشه باهاش کل زندگی رو خلاصه کرد و نوشت
و اون جمله اینه..
به کجا چنین شتابان ؟!! به کجا؟!!
این میان حال من هم خوب است . خوب .
ملالی نیست ...
جز لرزش های گاه به گاه دل از هجوم بی امان افکاری گنگ .
با اینهمه عمری اگر باقی بود.. طوری از کنار زندگی می گذرم...
که نه دل و نه دست بیدهای مجنون از باد بلرزد و نه این دل نازک ناماندگار
راستی من میگویم ..
هبوط یک زن ؛یعنی عصیانی خاموش . نظر شما؟؟؟
امروز شاهد صحنه ای بودم که مثل یه سیلی به صورتم خورد و شاید برای همیشه امنیت ذهنی منو خدشه دار کرد .یا شایدم لگد مال .چقدر ادم با همه ادعاش راحت هم مچاله میشه
راستی میشه نگاه نکرد؟ میشه خاموش موند؟
می شه ادم هویت خودش رو پنهون کنه و سر به بیابون بذاره ؟،،
میشه به گذشته برگشت وجلوی بعضی حماقت ها رو گرفت؟ اماانگاری نه نمیشه ؛نمیشه جلوی واقعیت رو گرفت، هیچ کس نمیتونه
با این همه ....
میخوام بنویسم .هر بار که می نویسم برام شروعی دوباره و اتفاقی دوباره رو رقم میزنه .
انگار زنده می شم هر بار .جونی تازه میگیرم . نفس می کشم . پرواز میکنم .
احساسم وقت نوشتن خالی خالی می شه؛ از همه چیزهایی که رنگ ماده دارند .
از همه تعلقاتی مادی و بی رنگ که فقط جسمم رو می خوان و نه روح مطلقم رو .
خودم می شم . خود خود واقعیم .
و حالا حسی دارم درست شبیه همون حس نوشتن؛ که داره برای چندمین بار زندم میکنه و به بال های آبیم قدرت پرواز می بخشه .
حس کسی رو دارم که تازه متولد شده . حس پروانه ای که پیله اش رو شکافته
حس جوجه ای که سرش رو از پوسته سنگی اش بیرون آورده و فکر می کنه دنیا فقط منتظر و چشم براه اون نشسته . ولی نمی دونه که اینجا هیچ کس انتظاراحساس آدم رو نمی کشه . هیچ کس از بودنش اونقدر که باید خوشحال نیست .
فاصله بین بودن و نبودنش قدر یک پلک زدن هست و نیومدنش؛ زندگی و مرگ هیچکس رو عوض نمی کنه . با این وجود دل به دریا می زنه و میاد.
به امید اینکه بتونه خیلی چیزها رو عوض کنه و با خودش رنگ تازه ای بدنیا اضافه کنه .
رنگی که شبیه هیچ کس و هیچ چیز نباشه و فقط عمق چشمهای عاشق بتونه درکش کنند
راستی یه زن چه رنگی داره؟
چه رنگ و لعابی میشه داد به زنی" با تمام احساسش و باورهاش". چه رنگی؟
بعضی وقتا میخوام بنویسم . ولی میبینم زیادی شخصی هست و انگاری حتی اینجا هم نمیشه نوشت
میخوام بنویسمش تو یه دفترچه . میبینم نه شدنی نیست . یه روزی یه کسی میخونه .
بعضی وقتا دنبال یه گوش شنوا میگردم .
میگم خب ..میشه به کسی گفت . ولی میبینم نه نمیشه گفت .
بعضی شبا با خودم و خودش خلوت میکنم . هی گله و گلایه . گاهی هم خجالت میکشم که نشد بگم شکرت خدا . نه که ناشکرم . نه. ولی دلم خونه . از این دنیا و ادماش .
بعضی وقتا هم لال میشم . میبینی ساعت هاست حرف نزدم .
گاهی هم میرم سراغ عزیز و ازش میخوام که اون حرف بزنه .اونم از خدا خواسته یه بند حرف میزنه . ولی انگاری اصلا نمیشنوم . میدونم مسخرس ولی خب پیش میاد.
فکر میکنم تنها جایی که میشه حک کرد و نوشت . فقط ارشیو دلمه .
آره امن ترین جای دنیا همینه . حرفامو میریزم تو دلم . تا کی؟ نمیدونم . نمیدونم!!