قاصدک مکتوب من

همیشه  خراشی هست  روی صورت احساس  ؛ تا به کی





آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خوبه من نوشتم چند روزی نیستم؛ درسته؟ !  این ایمیل ها چه معنی میده؟!! نه فکر کردین باهاتون خیلی کنار اومدم و چیزی نگفتم و هر چی گفتین و نوشتین گفتم چشم و مراعات کردم خبریه ؟ واقعا پررو شدین شما ها . چند سال پیش که خواستم تو این دنیای مجاز راحت باشم و شروع کردم به نوشتن فکر میکردم  راحت تر هستم و بی رودواسی میتونم خودم باشم و خودم . بعد دیدم نه این ارتباط نوشتاری خیلی سخته . مخاطب رو نمیبینی پس باید خیلی چیزا رو که ادم تو ارتباط حضوری حتی بهش اهمیت نمیده رو رعایت کرد . مراعات  زیادی من باعث شد شما ها پر رو تر بشین . به کسی چه من کجا رفتم یا کدوم گوری بودم اصلا؟  باید سفرنامه بنویسم ؟ یا اینکه کی و کجا چالم کردن این چند روز /؟یا به کسی چه من چرا از این رقم عکس ها میزنم تو بلاگ؟  نیمفهمم هر جوری نوشتم یکی یه گیری داده ؛ یکی میگه افسرده ای . یکی میگه مجردی و دروغ میگی دو تا هم بچه داری . یکی میگه این شکلی مینویسی که بهت توجه بشه . آخه نفهم های بیشعور من هیچ احتیاجی به توجیه خودم نه داشتم و نه دارم . من زنی هستم که تو دنیای واقعی کسی این حرفا رو بهم بزنه ریششو میزنم . ادم قابل انعطافی هم هستم هم نیستم . مزخرف و لجباز و یه دنده و خیلی رک هم تشریف دارم . حالا هم زیادی رک میگم بهتون . فضولی موقوف . نه ایمیلی میخوام نه دوستی نه دلسوزی مثل شما ها  . به حد کافی هم دور و برم ادم خوش تیپ و خوشکل و سر شناس هست که اگر هم بخوام کسی برام دلسوزی کنه حتمی میرم سراغ اونا. مرسی از مرحمت زیادیتون  

خلاصش دیگه تو این وبلاگ چیزی نمی نویسم . متاسفم که باعث شدین خونه ی مجازی خودمو عوض کنم . این آخرین پست من خواهد بود تو این بلاگ .هر جا بنویسم فقط به عزیزانی آدرس میدم که دوسشون دارم و همیشه از کامنتهاشون نهایت استفاده رو بردم و در حق من دوستی رو به نهایت رسوندن .     

  خدا نگهدار خونه ی مجازی من در بلاگ اسکای    

 

   

نوشته شده در دوشنبه 7 دی ماه سال 1388ساعت 11:33 AM توسط فرح|

 

 

چند روزی نیستم . تاااا دوباره . 

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388ساعت 08:33 AM توسط فرح|

 

 مثل همه منم میخواستم بنویسم از محرم ؛  اما نشد حرف دلم رو بنویسم . یعنی یه جورایی نمیتونم . که اگه بنویسم با  اشاره ای که صبحی کردم بعضی ها بهم خرده میگیرن و گله مند میشن . حیف     
دلم میگیره  از این که چرا  غا فلیم  از درک عظمت واقعه کربلا
البته اگر هنوز هم امیدی به ته مونده ی درایت ؛همت و غیرت خودمون  داشته باشیم  میشه یه کارایی کرد . یه قولی :اندر بلای سخت پدید آید؛ فضل و بزرگ مردی و سالاری
حالا اگه الگوی زندگی ما این معصومین هستن
بهتره یادمون بمونه که مثل ماه رمضان یک ماهه  فقط عابد و عارف نشیم و ده روزه محرم رو بنده مخلص خدا و عاشق حسین  . عشق حسینی داشتن هدف مند بودن معنی نمیشه . یه وسیله بیشتر نیست . اصل جای دیگس . د نمیذارین که بنویسم همش نق میزنین به جونم 
_______
فرا رسیدن  ایام محرم  ...هم مرهمت ؛؛ هم موهبت و هم تسلیت باد .

نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت 7:42 PM توسط فرح|

 

زنگ زده میگه...  خوب رو تخت افتادی نگو نه . میگم چی شده اول صبحی ؟! 

یه جورایی تقریبا داد میزنه تو گوشی و میگه خبر خبر !!  میگم بگو  خب دادش برای چیه !! 

میگه دیشب برا شب یلدا تا  ۵۰۰ تومن  میز رزرو کرده بودن    دیگه برا شام چقدر هزینه کردن الله اعلم    میگم ایول خوبه ملت آه ندارن با ناله سودا کنن . میگه اینه دیگه ببین چه بلاهایی سر شوهراشون در میارن  و جیبشونو خالی میکنن البته حقشون همینه    . میگم بی بی سی کبیر حالا کیا رفتن ؟ تو که خوب آمار گرفتی . میگه فلانی و فلانی و......  

میگم خوبه پس دیشب حجره ی جواهری شو شو ی تو ؛تو فلان هتل هم ؛ خوب فروش داشته ؟ 

میخنده و میگه اره . ولی چه فایده یه میز برا من رزرو نکرده  بود به این بهانه که هر سال میریم خونه ی مامانم    میگم خب گذشت . سال بعد عمری بود جبران میکنه . تازه خوب میدونم برات سنگ تموم میذاره . میگه اره فداش شم حرف نداره  

میگه خب تعریف کن تو چی گرفتی مثل هر سال دیگه ؟    میگم مثل هر سال . میخوایی بدم تو خرجش کنی ؟ میخنده و میگه اگه بشه چی میشه    خندم گرفت و گفتم مرسی سر صبحی خندوندی منو . سراغ مادرمو گرفت و حال و احوال و خدا حافظی  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

این از این . و اما چند روزی که خونه هستم چیزایی که می شنوم خبر از محرمی متفاوت میده . محرم امسال انگار هیچی به هیچی . میشد یه جورایی فهمید که امسال چی میشه که شده انگار . ولی جالب ترش اینه . زنگ زدم میگم خانوم فلانی این ماه خشکه بفرستم یا به برکت محرم خرج یه جای دیگه بکنم؟ بر میگرده میگه پدر آمرزیده خبری نیست . بفرست که ملت دیگه قید هر چی خیر هست رو زدن    میگم متاسفم . چشم میفرستم خدمتتون . اینم از حس و حال محرم امسال ما .  فکر میکنم از سال دیگه این هم نباشه . 

نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت 10:49 AM توسط فرح|

 

خدا رو شکر میکنم از این بابت که هنوزم با همه ی بدیم گوشه ی چشمی بهم داره . و ممنونشم که دوستایی دارم تو این دنیا مجاز که جویا احوالم بودن . مرسی از لطفتون . این چند روز بسته به سیر بیماری حالم خیلی بد بود . میشه گفت تقریبا با یه جنازه فرقی نداشتم . از دیروز که تونستم تکون بخورم و بتونم از تخت بیام پایین خوشحال شدم. و امروز شرمنده ی مادرم هم شدم که الان باید بیمارستان میبودم و کنارش ولی اسیر این تختم و عاجز سر پا شدن . 

توان زیادی برای نوشتن ندارم . چند خطی نوشتم تا بدونین زندم . 

 

پریای عزیز من . خانوم گل گله کردی چرا جواب تل ندادم . فدای تو صدایی ندارم . حرف زدن برام خیلی سخته که سهله مثل سمه . خوب شدم جبران میکنم . جواب ایملاتون رو هم چشم کم کم میدم .باید به تن خسته و مریض کمی استراحت بدم . دوستون دارم . قدر سلامتیتونو بدونین . همین   

 

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 09:50 AM توسط فرح|

 

حس ادمی رو دارم که داره تو باتلاق دست و پا میزنه . حس کسی که میدونه میتونه با دراز کردن دستش  حتی از یه شاخه ی خشک و تکیده هم کمک بگیره تا بیشتر فرو نره . ولی این کارو نمیکنه . میخواد محو بشه . محو بشه تا نبینه؛ تا نشنوه . تا ادمای هزار رنگی رو که ادعا دارن رو فراموش کنه . وای که چقدر خسته و درموندم . از یه طرف این وضع جسمیم از یه طرف روح و روان خسته و زخمیم از یه طرف هم این کار گره خورده ی لعنتی . دیگه توانی ندارم .  چقدر دلم میخواد یه زن دهاتی باشم تو یه ده کوره . یه جایی که از دنیا و ادماش دور باشه .که اصلا حالیم نباشه دو دو تا میشه چهار تا . جایی که تنها دغدغم تامین معاشم باشه . که مجبور بشم به خاطرش کار کنم که شب اونقدر خسته باشم که سرمو حتی روی سنگ هم بذارم خوابم بگیره . از آدمای دور و برم که یه بند مجیزمو میخونن متنفـــــــرم .از اونایی که وقتی باید باشن نیستن بدم میاد .  از ادمایی که احساس ادمو به بازی میگیرن متنفــــــــرم . از این اوضاع آشفته ی بازار بیـــــــــزارم . از خودمم بــــــــدم میاد . بدم میاد .بدم میاد . با این همه یال و کوپال عاجز شدم عاجز . چقدر سخته نفس کشیدن . انگاربه ریه هام هوا نمیرسه .دلم میخواد زار بزنم ولی حتی صدام در نمیاد . وای که چقدر دلم هوای عزیزمو کرده . کجلایی تا سرمو بذارم رو سینت و یه دل سیر زار بزنم . که نازم کنی که بگی عزیز دل . آهای خداااا تو  کجایی . میبینی این منم ! یعنی خودمم! دارم تقاص چی رو پس میدم؟ به کسی جفا کردم؟ میدونی که بد خواه کسی نبودم . میدونی هر کاری تنوستم برای دشمنم هم کردم . داری کیفر میدی؟ به کدوم گناه نکرده دارم عذاب می کشم .اره سخته قبول کردنش ولی این خاتون شکسته . شکسته .دیگه تحمل نداره . چقدر دلم میخواد دوباره مست کنم . نیمخوام هیچی . دیگه هیچی نمیخوام . میشنوی خداااااااااااااا. هیچی هچی  . گلوم  میسوزه خیــــــــــ-لی   .باورم نمیشه این منم . باورم نمیشه .   بخدا باورم نمیشه

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388ساعت 10:08 AM توسط فرح|

 

بوزینه در برابر آدم چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک.
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.
براستی آدم رودی است آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.
آن ساعت که می گویید : چه سود از دادگری ام که خویش را همچون شعله و ذغال نمی بینم . حال آنکه دادگر همچون شعله است و ذغال.
چه سود از رحم ام ؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن ؛ دستان آدمی را میخکوب کرده اند؟
اما رحم من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا ...  

                                                                               از فردریش ویلهام نیچه  

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388ساعت 9:31 PM توسط فرح|

 

نیمتونم جمع و جور کنم حرفایی رو که بهم زد . نمیتونم چون این سرماخوردگی حسابی توانمو گرفته . اما یه جمله گفت . هیچوقت این شکلی در باره ی این موضوع فکر نکرده بودم  

بهم گفت :دنبال یه قفس میگرده !! گفتم معما طرح میکنی ؟ برای چی؟ گفت برای دلم یه قفس میخوام !! که زندونیش کنم . خندم گرفت نه که مسخرش کنم ها . گفتم شدنی نیست زیاد بهش فکر نکن . گفت چرا جای این همه انتظار لعنتی این دل رو میذارمش تو قفس تا خیالم راحت بشه . یه جورایی مهارش میکنم تا برای همیشه بمیره . راستش دلم گرفت . ولی طفلی دل پری داره .  چشم انتظار کسی هست که بهش جفا کرده . خب سخته . امیدوارم بتونه . اما اگه نشد و نتونست تصور حال و روزش حسابی کلافم میکنه . بازم یه قربونی دیگه . چقدر راحت با احساس ادما بازی میشه . تا کی؟ 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388ساعت 1:26 PM توسط فرح|

 

آنجا که در مرگ ثانیه ها به دنبال دقایق سرگردان بودم ؛ مرا نگفتی ساعتی است از دایره ی  اختیار بیرون شده ای .چرا ؟ چون یک زنم !!! 
وقتی به گوشه های ناهنجاری ذوزنقه تدبیر می خوردم؛ و از فرط هیچی و پوچی دور آوارگی خود چرخ می زدم مرا نگفتی که دیوانگی مرا بیش از این در این تاریکخانه نهان نمی پسندی . 

چرا نگفتی ؟ چون یک مردی!!! 

سکوت تو مرا گوشه نشین  کرد و صبوری  بی بهانه ی تو ابری بی وزن شد و روی تاریکی دلم حد زد . حد زد چون یک زنم . شاید مرد بودم ؛مثال تو بی تفاوت ترین می شدم  !
اگر نبود پای بهانه ای  در میان؛ بگو که به کدام  حکم  ؛مرا در دادگاه عدالتی بی عدالت به ثبت قضا می رساندی و مرا از دایره اختیارت برای همیشه به قانون مجازات ابد تبعید می کردی !!.تنها به این دلیل که مردی و صاحب فضل و اختیار و تدبیر؟  نه عزیز من؛ اشتباه پشت اشتباه و خطا پشت خطا .  اینهمه مهربانی حق من نبود  . اما این همه تنهایی حق تو چرا . به مرد بودنت نناز ؛ من هم به زنانگیم نمی نازم چون خرده میگیری که زن بودن هم تفاخر نمیخواد . باشد نمی نازم . اما فقط می ماند یه عامل که تو به عنوان مرد از ان بی نصیبی .  تنها عامل بالندگی من به عنوان یک زن دلیست که در سینه دارم برای تپیدنی عاشقانه و برای تو متاسفم که نمیدانی  رسم عاشقی چیست .  

این برتری  به تمام مردانگی تو میارزد. اما این هم از نهایت  حماقت   یک زن  است که آس دلش را زود  رو میکند . هر چند اگر حماقت هم باشد . اگر میتوانی تو هم مردانه رو کن آس دلت را .میتوانی؟ به جرات می گویمت تا بدانی که نمی توانی . همین  

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388ساعت 3:06 PM توسط فرح|

 

رندی دیدم؛ نشسته بر خنگ زمین  
   نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
     نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین 
                  اندر دو جهان کرا بود زهره ی این ؟!  

راستی کسی میدونه کرا؟

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر ماه سال 1388ساعت 1:11 PM توسط فرح|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others