قاصدک مکتوب من

همیشه  خراشی هست  روی صورت احساس  ؛ تا به کی





پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دست هایم را آزاد بگذارید، مرا در گونی نپیچید، 

 میخواهم وقتی که مرا تا گردن در خاک فرو میکنید، زندگی را ، هوا را برای آخرین بار لمس کنم.

بگذارید یک بار دیگر و با تمام وجود ببویمش و لمسش کنم. از خاک برآمدم و باز به خاک بر میگردم. و او مرا چون معشوقی با دست های گرم در آغوش میگیرد.پرتاب کنید، پرتاب کنید، سنگ ریزه های نفرت را بر سر و صورتم بکوبید.

ای زن که دستانت را از سنگ پر کرده ای، چرا، چرا پرتاب میکنی؟ با هر سنگی کدامین عقده ات را خالی میکنی، از کدامین عشقت می هراسی؟ به یاد کدامین معشوقت می افتی؟ به یاد کدام بی وفایی پرتاب میکنی؟

آخ، آخ سرم، صورتم. فریادم را بشنوید ای دیوارهای چشم انتظار ویرانی، ای درختان چوبه اعدام، ای آسمان که همیشه نظاره گر جنایات بودی، به خشم بیاو طوفانی به پا کن!

تو که سنگ پرتاب میکنی، سرخی پخش شده خونم را بر گونی میبینی ولی من شوری آن را احساس میکنم. مزه گرم و دل نشین زندگی و عشق میدهد.

بر لبانم بکوبید! جایی که مدتها جای گاه لبان “او” بود. “او” کجاست که تحمل کند ضربات را؟ جسمم را از بین می برید. آیا فقط من سزاوار این تنبیه بودم؟ آیا “او” مرا با عشق، آری عشق، چیزی که شما نمیشناسید، در آغوش نگرفته است؟ آخ چشمانم، بکوبید، سنگها را بکوبید. من از پشت این گونی رنگین از خون، چهره های شما را میبینم. کاش میتوانستید مرا ببینید، چشمانم را که غم در آن ها لانه کرده است.، تنهایی را از چهره ام بخوانید، سنگ ها را بکوبید زیرا از نام عشق هم میترسید. ای دژخیمان چرا فقط مرا

این جسم تاریک را از روی چهره ام کنار بزنید، یک عمر در تاریکی زندگی کرده ام، یک عمر به جرم زن بودن تحمل کرده ام، حالا که مرا در خاک فرو برده اید بیایید ریشه هایم را دریابید.

آخ سر و صورتم را به خون آغشته کردید، خونی که رنگ سرخ دارد، رنگ قلب و عشق. دردی احساس نمیکنم، چون سنگ ها بر جسمم فرود میآیند، دردی که بر سینه ام، بر قلب دارم بیش تر است.

لحظه ای ، فقط لحظه ای به گناه من فکر کنید، آیا خود شما بی گناهید؟ با همان دستانتان که سنگ پرتاب میکند تا به حال چه کسانی را در آغوش خود جای داده اید؟ با همان قلبتان که از هر چه سنگ سخت تر است و پر از کینه چند نفر را عاشق شده اید؟ با همان چشمانتان که سرخی خون مرا نظاره میکند تا به حال چه دیده اید؟ من از بدو تولد متهم بودم، چون زن هستم. لحظه ای که فکر کردم میتوانم انسانی آزاد باشم به طرف “او” رفتم، چون عشق را فهمیدم و زندگی را. حالا کجا هستم.؟ بگذارید، فقط یک بار دیگر عشقم  را در آغوش بگیرم، ببویمش و بعد ضربه های عقده خود را با سنگ نثارم کنید. جسمم را تکه تکه کنید.

آیا میتوانید افسانه عشقم را از بین ببرید؟ میتوانید دوستی و محبت را از روی زمین بردارید؟ میتوانید خون های ریخته بر خاک را که از وجود یک انسان سر چشمه میگیرد،فراموش کنید؟

 بگذارید، در این لحظه، از پشت این تاریکی فقط یک بار دیگر ببینمش

 


نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388ساعت 12:00 PM توسط فرح|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others